پسرم ارشیاپسرم ارشیا، تا این لحظه: 20 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره
دخترم هانیادخترم هانیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

یادداشتهای مامان

عقد عمو مهدی...

  سلام امیدهای زندگیم...     امروز بعد از چند روز غیبت اومدم . آخه پنج شنبه همگی با هم رفتیم خونه ی آقاجون اینا. روز جمعه هم واسه اینکه ارشیا گلی امتحان ریاضی داشت زود برگشتیم البته سر راه یه سری هم به خاله شیوا زدیم . امروزیکشنبه هست و من و هانی فردا با عمه و آقا جون و عزیز جون و عمو فرهاد میریم بندر .آخه پروازمون برا چابهار روز چهاشنبه هست. ارشیا گلی مامان هم چون مدرسه داره و نمیتونه بیاد باید بره خونه ی باباجونش البته بابایی هم هست ولی بابایی روزا سر کاره شبها پیش گل پسرم. من و هانی هم میریم چابهار واسه عقد عمو مهدیش. پسر گلم این چندروزی که ازت دورم خیلی دلم برات تنگ میشه ولی خوب چاره ای نیست باید تحمل...
12 بهمن 1393

نصیحت مادرانه...

حالا که مامان شدم و دختر دار شدم به دخترم میگم ببین عزیزم....           وقتی بزرگ شدی ...    خوشگل شدی...      به سن ازدواج رسیدی.... اگه دیدی چند نفر میخوانت....                         اونیو انتخاب نکنی که ماشینش خفنه ها...                         اونیو انتخاب نکنی که باباش پولداره ها...  ...
12 بهمن 1393

خاطره ها...

خاطره ها         من به اين نتيجه رسيدم خاطرات  ارزشمند هستند. لازم نيست قلم شيوا و خيلي خوبي آدم داشته باشه. سبك فكر كردن هر آدمي خاص خودشه.همونو بنويسه. فكر كنه داره براي يكي تعريف مي كنه.ملاحظه اينو نكنه اگه فلاني بخونه چي! مي دونيد چرا اينو مي گم؟ الان اگه يكي بياد بهتون بگه اين كتابو بگير خاطرات مادرت يا پدرته قبل تولد تو تا الان؟   خدايي؟ مشتاق نمي شين بخونين؟ خوب اين نوشته ها فايده هم دارن. كمك مي كنن بچمون با تفكر ما آش...
11 بهمن 1393

دخترم و پسرم...

                                                                          دخترم ..... امروز برای تو مینویسم .سالها بعد که بزرگ وبزرگ تر شدی و واسه خودت خانوم شدی دلم میخواد تو رو از همه ی پسرای محله و دانشگاه دور کنم.وقتی هنوز سنت درگیر احساسه .تو عاشق میشی دخترکم... عاشقی ...
11 بهمن 1393

برای بابایی...

یه روزی میام جلوی دخترم و بهش میگم... فرشته کوچولوی من.. اون دستایی که تو الان با دستای کوچولوت میگیری. اول تو دستای من بوده! اون صورتی که تو الان بین دو تا دستت میگیری و میبوسیش  اول جای لبای من بوده! اون سینه ای که سرتو میذاری روش و خودتو لوس میکنی براش  جاییه که من روش آروم میشم! اونیکه تو بهش میگی بابایی  کل زندگیه مامانیه! این آقا عشق منه . هیچ وقت رو حرفش حرف نیار . نبینم بهش بی احترامی کنیا!                       من و تو و داداشت امید های بابایی هستیم هیچ وقت عصبانیش نکنیا . ...
11 بهمن 1393

پرنس مامانی...

ارشیا گلی مامان الان حدودا  چهار ماه از شکستن دستت میگذره و هنوز پین ها توی دستته این ماه باید بری پیش دکترت تا اگه صلاح دید پین ها رو در بیاری     الهی مامان بمیره واست و این روزا رو نبینه انشالله که این اتفاق آخرین اتفاق بد زندگیت باشه عزیزم  خوب حالا بزار یه کم از علایقت  واست بگم عزیزم...      توی شخصیت های کاتونی تو عاشق مرد عنکبوتی و بن تن هستی البته از باب اسفنجی هم خوشت میاد  رنگ آبی رو خیلی دوست داری هر وقت میخوام برات چیزی بگیرم میگی مامان آبی باشه تازه میگی هر وقت بزرگ شدم میخوام موهامو آبی کنم... خوب از غذا ها هم عاشق ناگت مرغ و سیب زمینی سرخ کرده هستی . پ...
8 بهمن 1393

جیگرای من...

              سلام خوشگلای مامانی...             جوجوهای من ببخشید چند روزیه که نتونستم بیام و براتون چیزی بنویسم ولی الان براتونیه خبر خوب دارم عمو مهدی تون میخواد ازدواج کنه هفته ی دیگه ما با عزیز جون و آقا جون و عمه هات میریم چابهار واسه خواستگاری و عقد و این چیزا...            من که خیلی خوشحالم بالاخره برادر شوهر خوبم که خیلی هم دوسش دارم داره تشکیل خونواده میده خوب جوجوهای من الان پسر گلی مامان مدرسه هست واین روزا هم فصل امتحانات ترم اولشه واسه هم...
8 بهمن 1393